۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه

نامه‌ای برای کیوان مهرگان / مسعود رفیعی طالقانی

سلام كيوان

خاطرت هست وقتي تن ات هنوز با محبس آشنا نبود يك روز توي تحريريه گفتم مي خواهم برايت نامه اي بنويسم و تو مشتاق بودي نامه ام را بخواني ؛ اگر چه ما هر روز يكديگر را مي ديديم و ساعتها كار مي كرديم اما من به نوشتن براي تو مشتاق بودن و تو به خواندن. آن روز گذشت و هيچ وقت فرصتي دست نداد تا كاغذ و قلم و دستم يك جا جمع شوند براي نوشتن نامه اي خطاب به كيوان مهرگان ، اما حرفهاي مفصل و طولاني همواره بودند بين ما .
اين را به اين سبب نوشتم كه بگويم نامه نگاري ام براي تو به اكنون كه در محبسي ربطي ندارد و تنها گريستن براي لحظه هاي تنهايي اين روزهايت مجال اندكي ايجاد كرده است كه بنويسم. نوشته اي خارج از چارچوب گزارشها ، يادداشتها و گفت و گوهايي براي روزنامه . نوشته اي تنها براي تو. براي تو كه نوشتن را دوست مي داري و خواندن را نيز. مي خواهم اين حرفها را براي دو وجه هستي ات بنويسم ، نخست روحت و ديگر حرفه ات . گرچه تو اين هر دو را بي هيچ ترديدي به هم آميخته اي و در ميان دوستانمان كيست كه نداند تو شاعري با همان افكاري كه پايت را به رسانه باز كرده است.

اما نخست براي روحت...

كيوان عزيز! يادت مي آيد روزي را كه يادداشتي از دوستي برايت خواندم و تو را حيرتي باور نكردني دست داد از آن نوشته . از آن جا كه نوشته بود "بوي خاك باران خورده خوش بو ترين عطرهاي دنياست" و تو نيك مي دانستي روي اين خاك چه كسان كه راه رفته اند ، چه معاشقت ها كه نبوده است ، چه حسرتها كه بر دل ها نمانده است و چه خون ها كه ريخته نشده است! خاك اما سالها و قرنها و هزاره هاست كه پا برجاست و اين مائيم كه قصد مي كنيم هر از چند گاه فراموش كنيم تمام آنچه را كه بوده است.
يادم مي آيد همان روز تو يك برگ ديگر بر دفتر شعرت افزودي ؛ "چشم شيطان كور عاشق مي شويم...."

درست مثل هر روز كه رنجنامه هاي شبانگاهي ات را توي تحريريه براي بچه ها مي خواندي و آرام و اميدوار مي نشستي تا ما بگوييم شعرت چگونه بود .
كيوان عزيز ! چقدر مشتاق بودي براي اينكه كساني پيدا شوند و نخستين دفتر شعرت " تو و جاده همدستيد " را نقد كنند و تو از نقد ايشان راه به روشني بري .
اين روح توست ؛ آرام و در عين حال سركش .

كيوان عزيز نمي توانم براي توصيف روح بزرگت كلماتي را گرد هم آورم اما مي توانم اين را بگويم در مواجهه با تو همواره دريافتم معرفت و بزرگي ات روي كفه ي ترازو پاك دستانه سنگيني مي كند.
دوست خوب من ! خاطرم هست وقتي با هم سوار بر قايقي در ميان تالاب حيرت انگيز انزلي راه مي سپرديم تو چگونه دستهايت را گشوده بودي و خدا را ، عشق را ، هستي را و معنا را تنفس مي كردي و پر مي شدي از احساس تا عاشقانه دفتر شعر ديگرت را رونق ببخشي .

يك بار از تو پرسيدم چرا عاشقانه شعر مي گويي ؟ و تو گفتي در عشق چيزهايي هست كه جاي ديگر نيست . عشق از همه چيز بالاتر است .
اكنون من مي دانم كه روح آرامت كجا سير مي كند . مي خواهم اين را بگويم كه همه بدانند كيوان مهرگان يك موجود مكانيكي نيست ، او شاعري گردن كش است.
و اما بعد...
تو روزنامه نگاري و مي دانم چگونه عاشقانه اين حرفه را دوست مي داري . همه مي دانند .
يادداشتها و مصاحبه هايت به خواندني بودن شهرت يافته اند و هيچ آرماني را بالاتر از آگاهي بخشي به مردم گرامي تر نداشته اي به رغم آنكه در زندگي تو نيز همچون بسياري از روزنامه نگاران، غم نان بيداد كرده و مي كند.
اگر عده اي ندانند خيلي ها اما مي دانند كه تو نه كنشگر سياسي بلكه يك تماشاگر ماهر بوده اي و وظيفه ات در اطلاع رساني آزاد را به خوبي و با تعهدي خاص به انجام رسانده اي .
كيوان عزيز من به خوبي مي دانم تو تا چه ميزان به قانون اساسي ، اعتقادات و اصلاحات به معناي واقعي اصلاحات پايبند بوده اي و با چشم خود ديده ام كه چگونه در برابر هر كس كه تندروي كرده است ايستاده اي .اينها را نه من بلكه همه مي دانند و اصلاح طلب بودن كه جرم نيست ، هست؟
اين روزها در ميان دوستانمان هيچ كس نيست كه از تو به نيكي ياد نكند و براي آزادي ات دعا سر ندهد.
آخر نمي دانم چرا در محبست كرده اند ؟ مگر مي شود شاعران را به تنگنا كشانيد ؟
كيوان عزيز ! اما پيش از آنكه براي آزادي ات دعا كنم ، دعا مي كنم ديوارها را نيز تا كنون سروده باشي.


منبع: ندای سبز آزادی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر